نامت...
ماهها در حنجرهی سکوت حبس بود؛
نه از غفلت،
بلکه از سنگینی داغی که میترسید
رشتهی نازک امید مادری را
پیش از وقتش بگسلد.
تو کوچ کردی
و خانه، بازماندهی صدای قدمهایت بود
که از دیوارهای سرد، بازپس میگرفت.
مادر، هشت ماه را
در مدار گهوارهای خیالی زیست
و پدر، در میانهی تلاطم حقیقت
و تپشهای لرزان دل مادر،
به تماشای یک انتظار نشست.
آیا میدانی،
پنهان کردن نام شهیدی،
چگونه بر شانههای یک پدر
بار هزار سال پیری میافزاید؟
تو در مدرسه ماندی،
در میانهی رقص غبار و آوار،
میان خطوط دفترهایی که ناتمام ماند
و در سکوت زنگی که،
برای تو، به خاموشی ابدی رفت.
از تو،
تنها یک لنگه کفش به یادگار ماند،
شاهد کوچکی از راهی که نیمهتمام ماند،
در سکوتش
تمام نبودنت که به جای تو ماند،
فریاد میشد.
کفشی برای کودکی
که باید در خانه را باز میکرد
و در نخستین دیدار،
عطر خواهرش را میبویید،
اما تو را به مزار نمادینی بخشیدند
که خاکش، به جای کالبد تو
«یاد تو» را در آغوش گرفت
و اکنون،
که صدای گریهی خواهر در خانه پیچیده،
نامت، آرام بر لبها مینشیند
نه به رسم یک نام،
بلکه به شکل بغضی دیررس
و زخمی که در تاریکترین گوشهی خانه،
پناه گرفته بود
روایتی از برادری که پیش از آنکه
سلامی به خواهرش بگوید،
در مدار نور گم شد.
امیرعلی...
بعضی غیبتها، پایانناپذیرند؛
در لنگه کفشی که کنار مزار میلرزد،
در سکوت سنگین پدر،
در نگاه مادری که حالا تمام حقیقت را میبیند،
و در انگشتان کوچک خواهری
که سهمش از برادر،
فقط یک «قصه» است و یک «جای خالی.»
سید محمد مهدی حسینی وفامهر