شعر = نفرین بر خنده‌ی سنگی
3 بازدید
موضوع: ادبیات فارسی

 شعر = نفرین بر خنده‌ی سنگی
 سید محمد مهدی حسینی وفامهر 
وطن سوخت...
و من در میانه‌ی دود و آتش،
آن «وطن‌فروش» را دیدم
آن که در لبخندش،
بوی خیانت می‌داد.
نفرین بر او...
که بر شهادت قائد،
خنده‌ای به لب داشت.
نفرین بر او...
که شادی‌اش را
در میانه‌ی خاکسترهای ما
می‌جست.
او شاد شد...
وقتی زنگ تفریح دانش‌آموزان میناب،
به جای صدای خنده
رنگ خون گرفت
او شاد شد...
وقتی کیف‌های کوچک
به جای کتاب
پر از تکه‌های ترکش شد.
صد لعنت بر قلبی که سنگ شد،
و صد نفرین بر روحی که فروخت.
ننگی ابدی بر پیشانی‌اش باد
که رنگ دورنگی‌اش
از هر خونی، تیره‌تر بود.