شعر= شنبهی آسمانی
سید محمد مهدی حسینی وفامهر
یک هفته پیش از آن روز
ستایش، با لبخندی از جنس نور،
به مادر گفت:
«مامان، شنبه...
شنبه میرویم پیش رهبر!»
مادر، با تعجبی که بوی زمین میداد،
گفت: «دخترم،
همچین چیزی ممکن نیست!»
اما ستایش،
با اطمینانی که از کوه بلندتر بود،
دوباره گفت:
«شنبه...
ما شنبه میرویم!»
مادر، ترسید از تنهایی دخترش در راه تهران،
خواست همراهش شود
اما ستایش،
با صدای کوچکش
رازی بزرگ را فاش کرد:
«نه مامان!
این سفر،
فقط برای بچههای مدرسهی ماست...»
مدیر مدرسه،
با منطق خشک دنیوی،
خندید و گفت: «خیالبافی است...
کودک است و رویا میبیند!»
اما شنبه رسید...
نهم اسفند،
پردهها کنار رفت
و همه دیدند،
که ستایش
دقیقاً همانجایی بود،
که گفته بود.
او و همکلاسیهایش
به همراه معلمان مدرسه
دست در دست هم،
در سفری که هیچ مدیر مدرسهای خبر نداشت،
به پیشگاه رهبر رفتند...
اما نه با اتوبوس،
بلکه با بالهای سپید شهادت.